پدر داد زد:
((برو كنار! دست نزن! مي اندازي مي شكنيش ها...!))
عباس برادر كوچكم از جا پريد خودش را جمع وجور كرد و كنارايستاد. زهره كه دورتر ايستاده بود به كناري رفت ونشست. پدرم گفت:
(( ميگذارين تا شب عيد اين زبون بسته ها زنده باشن يانه؟!با توام عباس !مگه نگفتم اينقدر اين ماهياي بيچاره رو اذيت نكن؟اينقدر دستهاي چركت رو توي آب اين زبون بسته ها شستي كه آب شده عينهو مركب!)) عباس گفت:
((كاريشون ندارم ,دارم بهشون نون ميدم.))
وتكه نان بزرگي را كه در دستش بود نشان داد٬
:(( اينا كه توي آبه نونه آبشون تميز تميزه! نون ريختم كه بخورن.))
پدرم از جايش بلند شد سر ميز گرد و كوچكي كه گوشه اتاق بود رفت بالاي سر تنگ بلوري ايستاد و نگاهي به آن دو خط قرمز كوچك كه زير توده اي از نانهاي خيس خوردهء معلق حركت مي كردند انداخت و گفت:
((پسر مگه اين ديزيه كه اينهمه نون توش تيليت كردي؟ اينقدر نون ريختي توي شيشه كه اينا ديگه نمي تونند نفس بكشن! بيا برو نمي خواد اينقدر بهشون محبت كني! اينا دارند از سيري ميتركن!))ّ من گفتم:
((مگه اونا هم آدمن؟))پدرم نگاهي به من كرد وترش كرد٬ ولي چيزي نگفت. دوباره به عباس گفت:
((پسر اينا ماهي هستند نه مرغ كه اينهمه نون واسشون خيسوندي!))
بعد دست عباس را گرفت و با خشم اورا به كناري كشيد و گفت:
((بيا برو بشين يه گوشه اي! حتما" بايد اينهارو نفله كني تا راحت بشي؟))
عباس چند تك استارت زد، قصد داشت دانه هاي اشك را از دل مشك رها كند ولي بانگاهي كه پدرم به سرتاپايش كرد، صدايش را بريد و چيزي نگفت. به گوشه اي رفت و نشست و قيافهای به خودش گرفت كه دل شمر را هم كباب مي كرد. بعد تكه ناني را كه بدست داشت به دهان برد و شروع به خوردن كرد. زهره آرام از جايش بلند شد وبه طرف كمد رفت. در كمد را باز كرد! فرياد پدر از آنسوي اتاق بلند شد:
((آهاي ! مواظب باش نزديك بود تنگو بندازي زمين! اونجا چيكار ميكني؟))
زهره ترسيد يك قدم عقب رفت و گفت :
((كاري ندارم! مي خواستم كتابمو بردارم.))
پدرم گفت:
((
همين حالا كتاب خوندت گرفته؟ اونم از همين جا؟ همين جايي كه تنگ ماهي هست. خب برو يه كتاب ديگه از يه جاي ديگه بردار!)) زهره گفت:
((خب چيكار كنم؟ كتابم توي كمده! مي خوام پيكم رو بخونم .))
پدرم گفت:
((بيا كنار خودم بهت ميدم! كدام كتاب رو ميخواي؟))
پدرم امسال يك هفته پيش از عيد دو ماهي قرمز و يك تنگ بلوري براي سفرهء هفت سين خريده بود و هروقت فرصتي گير مي آورد تعريف خريدش را مي داد ومي گفت؛(( اين ماهيهابهترين و قشنگترين ماهيهاي فروشنده بود وسري اول ماهيهايي كه براي عيد آورده اند)) و البته از سليقه خودش هم حسابي تمجيد وتحسين مي نمود. سالهاي قبل خريد همهء ملزومات سفرهء هفت سين به عهدهء مادرم بود امسال هم تمام چيدنيهاي سفره را مادر تهيه كرده بود ولي نمي دانم چطور شد كه امسال پدر خودش را قاطي معركه كرد و ماهي قرمز را همراه با تنگ بلورين خريداري كرد. دردسر هم درست از همان روزي شروع شد كه پدر اين ماهيها را به خانه آورد: هيچكس جرأت نمي كرد از فاصله پنج متري جايي كه ماهيها قرار داشتند عبور كند كه مبادا ظرف بيافتد وبشكند وهزارتومن بسوزد و به هوا برود سالهاي پيش كه مادرم ماهيها را هم مثل چيزهاي ديگر مي خريد اين همه دردسر نداشتيم و پدرم اين همه حساسيت بخرج نمي داد ولي امسال اوضاع فرق مي كرد ماهيها بجاي سرگرمي وشادي بچه ها مايهء مكافات وكتك خوردن آنها شده بودند. توي اين چند روزه پدرم هروقت عصباني مي شد مي گفت ((عجب روزگاري شده ها! دو تا ماهي قد بند انگشت رو ميدن هزارتومن! اون زمونا با هزارتومن ميشد شيش كيلو ماهي سفيد خريد!
_:((خانم اين راديو دستي منو كجا گذاشتي؟))
مادرم گفت:
((توي كيف دستي توي كمده))
وپدرم با احتياط از كنار ميز كوچك گذشت. با هزار وسواس در كمد را باز كرد كه مبادا به ميز بخورد وشيشهء عمر ديو بشكند و ماهيها نفله شوند. بعد با دقت تمام كمد را زيرو روكرد وباز داد كشيد((خانم اينجا نيست!))
_مادر گفت:
((همون جاست. كسي به وسايل تو كاري نداره. ))
پدرم گفت:
((يعني چه؟معلوم هست توي اين خونه چه خبره؟ من مي گم نيست شما ميگين هست؟))
_مادرم گفت:
((آخه كسي غير از تو جرأت داره به راديو دست بزنه؟ فقط تويي كه هميشه با اون راديو ور ميري. پريشب هم بعد از اينكه مثل هميشه برنامت رو گوش كردي اونو گذاشتي توي كيف دستي توي كمد سرجاي هميشگيش.))
پدر كه از جستجويش چيزي بدست نياورده بود رو به من وعباس كرد و گفت:
((كار كار شماست! هميشه شما هستيد كه تا چشم منو دور مي بينيد مي رين سراغ وسايل من و دار وندار منو پخش وپلا مي كنيد. مال خودتون نيست كه براش دل بسوزونيد.
يالا زود باشيد بريد راديوي منو بيارين والا پوستتونو مي كنم! هر چي فتنه توي دنيا بلند ميشه زير سر شما دوتاست!))
من گفتم:
(( من كه هيچ وقت به وسايل شما دست نمي زنم.))
عباس گفت ؛((منم همينطور!))
پدر عصباني شد. هميشه هر وقت عقلش بجايي نمي رسد عصباني مي شود. در كمد را محكم بهم زد و در كمد پايهء ميز كوچك را كشيد و شد آنچه نبايد مي شد. ظرف بلو هزار تكه شد و ماهيها رقص مرگ را اجرا كردند و دودستي توي سر و بر خودشان كوفتند. مادر از توي آشپزخانه داد زد ((چي شد؟))
زهره ناليد؛((واي!))
_ عباس دادزد: ((ماهي شيكست!))
-من شتابان گفتم: ((مامان يه كاسه آب بيار!))
پدر كه هيچوقت در مواقع اضطراري خونسرديش را از دست نمي داد به سرعت به آشپزخانه رفت و نفرين كنان كاسه اي را از آب پر كرد و دوان دوان به اتاق آمد، ماهيها را كه هنوز پرپر مي زدند و جان داشتند برداشت و توي كاسهء آب انداخت و آنرا روي ميز گذاشت وشروع كردبه داد وبيداد كردن به سر من و عباس و زهره كه مسبب اين فاجعهء هولناك بوديم، چرا كه اگر ما راديو را برنداشته بوديم و كار نكرده را انجام نداده بوديم چنين حادثه دلخراشي پيش نمي آمد نفرينهاي رنگارنگ توي فضاي اتاق پرواز مي كردند به در و ديوار مي خوردند و به سر ورويمان مي ريختند. عباس به سراغ كاسه رفت و گفت؛((اي واي ماهيهاي بدبخت مردن!))
_پدرم گفت:
((مردن؟! نمردن! كشتيشون! چيكارشون كردي؟ همين آلان زنده بودن! من رفتم آب آوردم كه نميرن! تو كشتيشون!بچه مگه مريضي؟! ظرفشون رو شكستي كم بود حالا جونشون رو هم گرفتي؟))
وتا عباس بفهمد چه شده پنبه اش حسابي زده شده بود!آژير عباس بكار افتاد و من و زهره به پناهگاه رفتيم وهركدام گوشهء امني سنگر گرفتيم. مادر سراسيمه از آشپزخانه به اتاق پريد و نداي كمك عباس مظلوم را لبيك گفت و او را از دست پدرم خلاص كرد وگفت؛ ((چيكار بچه داري ؟كشتيش! تنگو انداختي زمين حالا دق دلت رو سر بچه ها خالي مي كني؟!
_پدر گفت ؛
((اينارو تو اينجوري لوس كردي ...ها!))
وشروع كرد به غر زدن! مادر كات داد. جنازه ها راهمراه با كاسهءآب به آشپزخانه برد. پدر همچنان غر مي زد و اصول و مباني تربيت صحيح كودك را تشريح مي كرد! ناگهان جيغ مادر سخنراني پدرم را بريد. همه به طرف آشپزخانه دويديم. مادر دستش را گرفته بود و ميناليد:
((اي واي واي واي سوختم! سوختم! ))
پدر هراسان پرسيد ؛((چي شد؟))
_مادر گفت؛
((حواست كجا بود مرد؟ چرا آب جوش توي كاسهء اين زبون بسته ها ريختي ؟ از هول حليم شير آبگرم رو باز كردي!هم ماهيهاي بي زبون رو كشتي هم دست منو سوزوندي. آخ !آخ! واي دستم!))
پدر بر دل سياه شيطان حرامزاده لعنت كرد واز آشپزخانه بيرون رفت. عباس در حاليكه اشكهايش روي گونه هايش ماسيده بودگفت؛ ((بيچاره ماهيا آب پزشدند!))
زهره گفت؛
((آخيه....!))
من گفتم: ((بيچاره ها كنسرو شدند... .))